X
تبلیغات

                    


ن : مرضیه
ت : دوشنبه ششم شهریور 1391
 


 

مادر من فقط یک چشم داشت . من از او متنفر بودم .او همیشه مایه خجالت من بود .مادرم برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه ها غذا می پخت .

یک روز او به دم مدرسه آمد تا مرا با خود به خانه ببرد .من خیلی خجالت کشیدم .آخر او چطور توانست این کار را با من بکند ؟به ر وی خود نیاوردم ،فقط با تنفر نگاهی به او کردم و فورا از آنجا دور شدم .

روز بعد یکی از هم کلاسی ها مرا مسخره کرد و گفت :«هووو...مامان تو فقط یک چشم داره»

فقط یک جوری دلم می خواست یک جوری خودم را گم و گور کنم .کاش زمین دهان باز می کرد و مرا ... کاش مادرم یک جوری گم و گور می شد ...

روز بعد به مادرم گفتم «اگر می خواهی من را شاد و خوشحال کنی ،چرا نمی میری ؟ »

او هیچ جواب نداد .

حتی یک لحظه هم درباره حرفی که به مادرم زدم فکر نکردم ،چون خیلی عصبانی بودم .احساسات او برای من هیچ اهمیتی نداشت.دلم می خواست از آن خانه بروم و دیگر هیچ کاری با آن نداشته باشم .

سخت درس خواندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور بروم .در آن جا ازدواج کردم ،خانه ای برای خود خریدم و تشکیل زندگی دادم .

من از زندگی ،بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم ،تا این که یک روز مادرم به دیدنم آمد او سال ها بود که من و نوه هایش را ندیده بود .وقتی دم در ایستاده بود،بچه ها به او خندیدند و من سرش داد کشیدم که او چرا خودش را دعوت کرده و به خانه من آمده ،آن هم بی خبر !

سرش داد کشیدم و گفتم :«چطور جرات کردی بیایی به خونه من و بچه ها را بترسونی ؟!گم شو از این جا !همین حالا .»

مادرم به آرامی جواب داد :«اوه ،خیلی معذرت می خواهم مثل اینکه آدرس را اشتباهی اومدم .»و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد .

یک روز در خانه ام در سنگاپور ،دعوت نامه ای برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ای که در آن درس خوانده بود ،دریافت کردم ،ولی واقعیت را به همسرم نگفتم و وانمود کردم برای یک سفر کاری می روم .

بعد از مراسم ،به کلبه قدیمی خودمان رفتم ،البته از روی کنجکاوی . همسایه ها گفتند که مادرم مرده است ،اما من حتی یک قطره اشک هم نریختم . آنها بنا به درخواست مادرم نامه ای از طرف او به من دادند . در آن نامه چنین نوشته بود :

پسر عزیز تر از جانم ،من همیشه به فکر تو بوده ام ،مرا ببخش که به خانه ات در سنگاپور آمدم و بچه هایت را ترساندم .وقتی که شنیدم که می خواهی به این جا بیایی ،خیلی خوشحال شدم ،ولی ممکن است نتوانم از جایم بلند شوم و به دیدن تو بیایم . خیلی متاسفم از اینکه وقتی داشتی بزرگ می شدی ،دائما باعث خجالت تو می شدم .آخر می دانی ... وقتی تو خیلی کوچک بودی در یک تصادف اتومبیل یکی از چشمانت را از دست دادی . من به عنوان مادر نمی توانستم تحمل کنم که تو با یک چشم بزرگ شوی ،بنابراین یکی از چشمانم را به تو دادم .برای من موجب افتخار بود که پسرم می توانست با چشم من دنیای جدید را به طور کامل ببیند .

یک مادر می تواند ۱۰ فرزندش را نگهداری کند ، اما ۱۰ فرزند نمی توانند یک مادر را نگه دارند !
به سلامتی همه مادر ها . .

 


ن : مرضیه
ت : جمعه ششم اردیبهشت 1392

ن : مرضیه
ت : سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391

چرا؟


ن : مرضیه
ت : سه شنبه پانزدهم اسفند 1391

1.یکی دلش به صد دل بنده..
2. یکی صد دل, به یه دل می بنده..
3.یکی یه دل , به یه دل می بنده و تا اخر پایبنده..
4.یکی نمی دونه دلش به کی بنده..
5.یکی هر بار به یکی دل می بنده..
6.یکی دل می بنده که بخنده..
7.یکی هم دلش اکبنده , مونده به کی دل ببنده

حالا تو دلت شماره چنده؟



ن : مرضیه
ت : شنبه بیست و هشتم بهمن 1391

وقتی اوریجینال بدنیا اومدی،

حیفه كپی از دنیا بری،

خودت باش...


ن : مرضیه
ت : شنبه بیست و هشتم بهمن 1391
مکالمه یه سوسک غمگین با خدا
گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن …
خدا هیچ نگفت .
گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است .
خدا هیچ نگفت .
گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست .
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست .
خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است .
دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد .
ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .
مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیکوست .
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش .
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست .


ن : مرضیه
ت : سه شنبه هفدهم بهمن 1391

آسمان عاشقى شد پر ستاره زین دو گل

عشقبازى با تداوم شد هماره زین دو گل

بر دل عشاق صادق شد اشاره زین دو گل

دیده دل شد گشوده بر نظاره زین دو گل . . .

1212111 آشنایی با اعمال روز ولادت رسول اکرم (ص)


ن : مرضیه
ت : سه شنبه دهم بهمن 1391
درباره پی.ک.یو بیشتر بدانیم
 
سال 1374 "ناظم " از پدر و
 
مادري که نسبت دختر دايي و
 
پسر عمه داشتند در زايشگاه
 
شهرستاني کوچک در استان
 
 آذربايجان غربي با زايمان طبيعي
 
 بدنيا آمد . هنگام تولد وزن نوزاد
 
4 کيلو و کاملا سالم و بدون هيچ
 
 عارضه خاصي تشخيص داده
 
 شد.
 
 

ن : مرضیه
ت : شنبه سی ام دی 1391


ن : مرضیه
ت : شنبه هجدهم آذر 1391

والیبالیست های مدرسه راضیه (کسب مدال طلا)

 

                      


ن : مرضیه
ت : پنجشنبه دوم آذر 1391

گفتم : خدایا از همه دلگیرم گفت : حتی از من ؟

گفتم : خدایا دلم را ربودند گفت : پیش از من ؟

گفتم : خدایا چقدر دوری گفت : تو یا من ؟

گفتم : خدایا تنها ترینم گفت : پس من ؟

گفتم : خدایا کمک خواستم گفت : از غیر من ؟

گفتم : خدایا دوستت دارم گفت : بیش از من ؟

گفتم : خدایا اینقدر نگو من گفت : من توام ، تو من . . .


ن : مرضیه
ت : شنبه بیستم آبان 1391
                                    قرآن به جز از وصف علي آيه ندارد  
                           ايمان به جز از حب علي پايه ندارد 
                           گفتم بروم سايه لطفش بنشينم 
                          
 گفتا كه علي نور بود سايه ندارد


ن : مرضیه
ت : پنجشنبه یازدهم آبان 1391
سالها پیش در كشور آلمان زن و شوهری زندگی می كردند که آنها صاحب فرزندی نمی شدند. یك روز كه برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ببر كوچكی در جنگل نظر آنها را به خود جلب كرد.
مرد معتقد بود که نباید به آن بچه ببر نزدیك شد، نظر او این بود که ببر مادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر دارد. پس اگر احساس خطر می كرد به هر دوی آنها حمله می كرد و صدمه می زد. اما زن انگار هیچ یك از جملات همسرش را نمی شنید. خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش كشید و سپس دست همسرش را گرفت و گفت :
عجله كن! ما باید همین الآن سوار اتومبیل مان شویم و از اینجا برویم.
آنها به آپارتمان خود بازگشتند و به این ترتیب ببر كوچك عضوی از اعضای این خانواده ی كوچك شد و آن دو با یك دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می كردند.
سالها از پی هم گذشت و ببر كوچك در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود كه با آن خانواده بسیار مانوس بود.
در گذر ایام مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهی پس از این اتفاق دعوتنامه ی كاری برای یك ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.
زن با همه دلبستگی بی اندازه ای كه به ببری داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگی اش دور شود.
پس تصمیم گرفت، ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد. در این مورد با مسئولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزینه های شش ماهه، ببر را با یك دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و كارتی از مسئولان باغ وحش دریافت كرد تا هر زمان كه مایل بود بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.
دوری از ببر برایش بسیار دشوار بود. روزهای آخر قبل از مسافرت مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها كنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد. سرانجام زمان سفر فرا رسید و زن با یك دنیا غم دوری، با ببرش وداع كرد.
بعد از شش ماه كه ماموریت به پایان رسید وقتی زن بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند، در حالی كه از شوق دیدن ببرش فریاد می زد:
عزیزم من بر گشتم، این شش ماه دلم برایت یك ذره شده بود، چقدر دوریت سخت بود، اما حالا من برگشتم، و در حین ابراز این جملات مهر آمیز به سرعت در قفس را گشود، آغوشش را باز كرد و ببر را با یك دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش كشید.
ناگهان صدای فریادهای نگهبان قفس فضا را پر كرد:
"نه بیا بیرون، بیا بیرون! این ببر تو نیست. ببر تو بعد از اینكه اینجا رو ترك كردی بعد ازشش روز از غصه دق كرد و مرد. این یك ببر وحشی گرسنه است."
اما دیگر برای هر تذكری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی میان آغوش پر محبت زن مثل یك بچه گربه رام و آرام بود!
اگر چه ببر مفهوم كلمات مهر آمیزی را كه زن به زبان آلمانی ادا كرده بود را نمی فهمید اما محبت و عشق چیزی نبود كه برای دركش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد. چرا كه عشق آنقدر عمیق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی كه از تفاوت نوع و جنس فراتر رود.

***

از محبت خارها، گل می شود                  وز محبت سرکه ها، مل می شود.
از محبت تلخ ها، شیرین شود                   وز محبت مسها، زرین شود. 
از محبت دار، تختی می شود                   وز محبت بار، بختی می شود.
از محبت نار، نوری می شود                   وز محبت دیو، حوری می شود.
از محبت سنگ، روغن می شود                بی محبت موم، آهن می شود.
از محبت نیش، نوشی می شود                  وز محبت شیر، موشی می شود.
از محبت مرده، زنده می شود                   وز محبت شاه،بنده می شود...

ن : مرضیه
ت : پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391
                        

 

                 وقتی بچه بودم پدرم می گفت : هر زمان

 خودت به تنهایی توانستی بند کفشهایت را ببندی مرد

 شده ای.

اما من به پسرم می گویم: هر وقت توانستی بند کفشهای دوست داشتنی

ات را خودت باز کنی و آن را به پابرهنه ای ببخشی آنگاه مرد شده ای .

 

جملات زیبا گیله مرد


ن : مرضیه
ت : سه شنبه هجدهم مهر 1391
الگوریتمی برای پیدا کردن عدد اول
 
 

 مقدمه

  «غربال اراتوسن» (Sieve of Eratosthenes) در ریاضیات الگوریتم ساده‌ای است که به‌کمک آن می‌توان تمام اعداد اول تا یک عدد صحیح را یافت.

کشف این روش را به «اراتسن»
(Eratosthenes) دانشمند یونان باستان نسبت می‌دهند.

مراحل این الگوریتم به‌صورت ذیل است

- اعداد بین 2 تا عدد مورد نظر n را فهرست می‌کنیم.

- دور عدد 2 خط كشیده و مضرب‌هایش را خط می‌زنیم.

- عدد بعدی در فهرست، یک عدد اول است؛ دور آن خط می‌کشیم.

- تمام مضرب‌های عدد یافت‌شده در مرحله‌ی قبل را خط می‌زنیم.

- مراحل 3 و 4 را آن‌قدر تکرار می‌کنیم تا به یک عدد بزرگ‌تر از ریشه‌ی n برسیم.
- تمام اعداد خط‌نخورده در فهرست، اعداد اول خواهند بود


ن : مرضیه
ت : چهارشنبه پنجم مهر 1391

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور

کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای

لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم

دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو

سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی

بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت

میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه

 برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم

رو پاک نکنم و توش بنویسم …

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …


ن : مرضیه
ت : یکشنبه دوم مهر 1391
دیدارِ خدا بُوَد مُیَسَر

با دیده ی دل، نه دیده ی سر
...

جملات زیبا گیله مرد


ن : مرضیه
ت : سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391
مسلمان کیست؟
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ،

بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :

آری من مسلمانم

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد

و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به

پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک

احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از

مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری

را برای کمک با خود بیاورد

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل

رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز

رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت

نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!

ن : مرضیه
ت : شنبه بیست و پنجم شهریور 1391
  زمانی که قسمت ترس مغز کار نکند!!!

ترس

ترس

ترس

ترس

ترس

ادامه تصاویر در ادامه مطلب... !!



ن : مرضیه
ت : دوشنبه ششم شهریور 1391
خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا! من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد.

خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ، اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه: خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد … شاید توبه کرد

ن : مرضیه
ت : یکشنبه پنجم شهریور 1391
سلام دوستان توی قسمت های پیوند های وبلاگ حتما روی قسمت تست هوش کلیک کنید و هوش خو را اندازه بگیرید این تست یکی از بهترین تست هوش ها در دنیا ست که   سوالاتش کوچک ترین اشتباه را نداره و حتی اگر هیچ کدام سوالا را جواب ندید درصد هوش شما را ۷۹ در صد  می نویسد یعنی در صدی که مغز یک انسان برای انجام کار های روزانه مثل خوردن غذا پوشیدن لباس و .... نیاز دارد پس حتما سر بزنید ضرر نمی کنید و این را بدانید که کسی که درصد هوشیش از ۱۲۰ بیش تر باشد باهوش و نخبه حساب می شود

 


ن : مرضیه
ت : سه شنبه سی و یکم مرداد 1391
و چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم… اللهم عجل لولیک الفرج


ن : مرضیه
ت : شنبه بیست و هشتم مرداد 1391
به این تست شک نکنید. این آخرین و استانداردترین تست شخصیت شناسى است که این روزها در اروپا بین روانشناسان در جریان است. پاسخهایش هم اصلاً کار دشوارى نیست. کافى است کمى به خودتان رجوع کنید. یک کاغذ و قلم هم کنار دستتان باشد و جوابی را که انتخاب می کنید یادداشت کنید که بتوانید امتیازهایى که گرفته اید جمع بزنید. حاضرید؟ پس شروع کنید:


ن : مرضیه
ت : شنبه بیست و یکم مرداد 1391
رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .
همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .
وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .

مغازه دار میگه : به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
- فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !


ن : مرضیه
ت : دوشنبه نهم مرداد 1391
اگه از دوست اصفهانی خود سوالی بپرسید جواب شما را با سوال می دهد

 

مثال وقتی از دوست اصفهانی خود می پرسید خیاط خوب سراغ دارید؟

شما:خیاط خوب سراغ داری؟

دوست اصفهانی شما:چی چی می خی بدوزی؟

شما:کت و شلوار

دوست اصفهانی شما:پارچه داری؟

شما:بله


ن : مرضیه
ت : یکشنبه هشتم مرداد 1391
اینم عاقبت تام و جری


ن : مرضیه
ت : چهارشنبه چهارم مرداد 1391
 
ن : مرضیه
ت : چهارشنبه چهاردهم تیر 1391


ن : مرضیه
ت : جمعه نهم تیر 1391

باخوردن این میوه ها ده سال جوان تر شوید
grapefruit1 12 با خوردن این پنج میوه 10 سال جوانتر شوید !

خوردن میوه های (گریپ فروت ، سیب ، کیوی ، خرمالو ، انار) برای سلامتی بدن که شما را ده سال جوانتر می کند


ن : مرضیه
ت : دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391